تبليغاتX
تنها


























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .

تنها

این وبلاگ دفتر خاطرات تنهایی من است

سلام.دوستان ۲۰ روز دیگه ولنتاینه.من از الآن زانو غم بغل گرفتم.ما که عشق نداریم چه کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآن ............

از الان پیشاپیش پیشاپیش پیشاپیش پیشاپیش تبریک برید با عشقاتون حال کنید.

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:33 توسط باران| |

اگر رفتم تو یادم کن     اگر مردم تو خاکم کن  اگر ماندم در این دنیا به مهر خود تو شادم کن

خدایا

او در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت اما تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش مذار چون دوستش دارم

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

وقتی گلدون خونمون شکست||

پدرم گفت:قسمت این بود....

مادرم گفت:حیف شد....ا

خواهرم گفت:قشنگ بود....

برادرم گفت:کاش دوتا داشتیم....

اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود

هیچ کس نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی من حداقل یادش دادم وقتی شکست لبه تیزش دست اونی رو که شکسته نشکنه.......

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:48 توسط باران| |

سلام دوستای گلم.دیگه از دنیا خسته شدم .مطلبم آپ نمیکنم.وقتی دنیا این همه نامرده این همه سختی آخخخخخخخخخخخخخخخخه من مگه چیکار کردم که باید تاوان پس بدم کمکم کنید برام دعا کنید خیلی محتاج دعاهاتونم..........el/2a

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:15 توسط باران| |

سلام دوستان خیلی وقته مطالبم  اپ میست چون از شماها هم دلسرد شده بودم حالا ازتون ۵/۶ روز وقت میخوام امیدوارم استقبال کنید حداقل تو وبلاگ تنهام نذارید باششششششششششششششششششه

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:52 توسط باران| |

وامشب باز هم باقی ماجرا ماجرایی که روحم را در اوج نوجوانی شکست و تنهایم کرد.او همیشع از عشق برایم میگفت و مرا با خود همراه میکرد چقدر ان روزها که با ان بودم احساس خوشبختی میکردم و چه قدر شاد بودم.دلم میخواست تمام دنیا را بغل کنم و ببوسم اما وقتی رهایم کرد از دنیا بیزار شدم  به حماقت خود خندیدم روزها و ساعت ها را فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دیگر نباید به هیچ کس و هیچ چیز دل ببندم تا کنون در این نتیجه گیری موفق بوده ام حتی بارها خواستم گریه کنم و داد بزنم که او تنهایم گذاشت اما بغض خود را فرو خوردم و فقط در نیمه های شب که همه جا سکوت بود من هم با سکوت همراه بودم و گریه میکردم چرا او با من این کار را کرد دو ماه است که هیچ دلیلی برای این کار او پیدا نکردم. ما که تا اخرین لحظات با هم بودنمان خوب و خوش بودیم او مثل همیشه برایم از عشق میگفت از علاقه و دوست داشتن خودش نسبت به من فقط میخواهم گریه کنم.تا عقده چند وقته ام باز شود تا شاید راهی برای تسکین مغز و قلبم باشد.همه میگویند باید شادی ها را ثبت کرد اما چون من شادی به یاد ماندنی ندارم پس غصه ها و تنهاییم را ثبت میکنم شاید روزی که خیلی غمگین بودم با خواندن انها به خود بگویم تو بیشتر از این هم غمگین بودی پس خود را رها کن و به دست باد بسپار تا یا تو باد را با خود ببری یا باد تو را با خود ببرد.مینویسم انقدر مینویسم تا خسته شوم تا ناراحتی هایم را در این وبلاگ خالی کنم تا شاید بعد ارام شوم اما خود میدانم که بیهوده است این درد چند وقت است که ارام نشده حالا در عرض نوشتن چند خط ارام شود نمیشود من نمیتوانم او را فراموش کنم او اولین کسی بود که به من ابراز محبت کرد.قطره اشکی گونه ام را تر نمود/ ناگهان فهمیدم اینجا نیستی/این خیال گرم اغوش تو بود/تو در این اینه پیدا نیستی/مرغک تب کرده ی دشت خیال/از تب خواب جنون بیدار شد..............................باز هم من ماندم و هجران تو/سینه ام باز از فراغت زار شد/عقل بر جانم نشست و خانه کرد/گفت ای لیلای تنهای غریب/بس کن این دیوانگی اخر چه سود/یار تو امشب شد یار رقیب باقی ماجرا فردا شب البته اگر فردایی در کار باشد و من نمرده باشم

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 22:11 توسط باران| |

امشب دیگر دلم انقدر تنگ است که همین چند لحظه پیش نزدیک بود طاقتم را از کف بدهم و های های جلو خانواده ام گریه کنم.اما من دراین دو سال خوب انتظار کشیدن را یاد گرفته ام پس صبر کردم تا همه خوابیدند و من در خلوت خود گریه کردم درست دو سال پیش در چنین روزی من او را دیدم و فردایش با او بودم چگونه فردا را تحمل کنم.چطور در جلو همه خود را کنترل کنم.چگونه در راه بازگشت از مدرسه به یاد او نیفتم و اه نکشم اخه چرا او این کار را بامن کرد مگر من چه گناهی به درگاه خدا کرده بودم که او اینگونه عذابم میدهد.هنوز هم وقتی یادم می اید قلبم تیر میکشد و مغزم از کار می افتد دلم به حال خودک و خانواده ام میسوزد و تعجب میکنم که انها چگونه مرا تحمل میکنند ان یک یا دو روزی که در خانه بودم مثل یک یا دو قرن گذشت.من از ظرفیت زمان و مکان خود خارج شده بودم و فقط گریه میکردم مادرم و بقیه خانواده مرا با دلسوزی مرا نگاه میکردند یک ماه افسردگی و گوشه نشینی که خوب البته الان هم افسرده هستم ولی نه انقدر که ندانم کی هستم و کجا هستم ای کسی که الان داری اینو میخونی یه نصیحت از من به تو به هیچ مردی اعتماد نکن

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 13:4 توسط باران| |

 مرده ام در کوچه های بی کسی    سنگ قبرم را نمیسازد کسی    سوختم خاکسترم را باد برد      بهترین یارم مرا از یاد برد          قسم به عشقمون قسم  همش برات دلواپسم    قرار نبود اینجوری شع یهو بشی همه کسم    راستی چی شد چه جوری شداینجوری عاشقت شدم   شاید بگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم     

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 12:29 توسط باران| |

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 12:21 توسط باران| |


آخرين مطالب
» ولنتاین
» چند جمله قشنگ
» خستگی............بی کسی.......... نومیدی...........
» ///////////////////////////
» درد عششششششق
» عاشق دل باخته
» تنها ترین ادم دنیا
» تنها ترین ادم دمیا

Design By : RoozGozar.com